خیمه شب بازی
عروسک
از ریسمان خاموش
تا انگشتان خیمه شب باز مرده بالا رفت
انگشت کوچک مرده را کشید:
به سنگ فرش صحنه ای افتاد
که داشت می گریخت و زمین
کفش هایش را به دندان گرفت و
فرو برد
انگشت دوم را تکان داد:
بر هیزمی از تاریخ لمیده بود
و گل ها بر شانه اش می روییدند
که شعله ای پرده را برگرفت و
ابلیس درون آمد
با انگشت سوم مرگ
نی دور افتاده ی چوپانی شد
که گردن باریک اش
بر شاخه ای مأیوس تاب می خورد و
رمه اش را
نی لبک های باد به ناکجاآباد می بردند
با انگشت اشاره
کشاورزی شد پر از کاه و کلاه
که بر کشتزارهای موسیقی
تخم پرندگان لال می پاشید
ناگهان چاق ترین انگشت جان گرفت
گورستان و
گلستان و
نیستان و
مترسک را تا کرد
و در صندوقچه ی عدمِ خیام گذاشت
داریوش راوش
+ نوشته شده در شنبه ۲ دی ۱۳۹۶ ساعت 22:17 توسط داریوش راوش
|
این قطب نما مسافر برمودا