عروسک

از ریسمان خاموش

تا انگشتان خیمه شب باز مرده بالا رفت

 

انگشت کوچک مرده را کشید:

به سنگ فرش صحنه ای افتاد

که داشت می گریخت و زمین

کفش هایش را به دندان گرفت و

فرو برد

 

انگشت دوم را تکان داد:

بر هیزمی از تاریخ لمیده بود

و گل ها بر شانه اش می روییدند

که شعله ای پرده را برگرفت و

ابلیس درون آمد

 

با انگشت سوم مرگ

نی دور افتاده ی چوپانی شد

که گردن باریک اش

بر شاخه ای مأیوس تاب می خورد و

رمه اش را

نی لبک های باد به ناکجاآباد می بردند

 

با انگشت اشاره

کشاورزی شد پر از کاه و کلاه

که بر کشتزارهای موسیقی

تخم پرندگان لال می پاشید

 

ناگهان چاق ترین انگشت جان گرفت

گورستان و

         گلستان و

                   نیستان و

                      مترسک را تا کرد

و در صندوقچه ی عدمِ خیام گذاشت

 

 

 

داریوش راوش