نقدی بر کتاب سمت سرازیر پایتخت

مجموعه غزل های احسان قدیمی

با اولین سطری که از مجموعه غزلهای احسان قدیمی می خوانیم وارد فضای غم انگیز و سیاهی می شویم که شاعرش را در تابلویی بزرگ مقابلمان قرار می دهد. با اولین مصرع از اولین غزل کتاب احسان قدیمی متوجه زبان روانپریشانه و ملتمس او نسبت به عشق، مذهب و شرایط از هم پاشیده جامعه او و خودمان می شویم :

امن یجیب و مضطرب از این که بی شما

قرص فشارهای روانی شدم خدا

پیوند زدن معضلات جدی سیاسی و اجتماعی به مسائل نه چندان جدی شخصی!  همراه با تداعی ساده خاطرات گذشته ما را به کوچه های کوچکی می برد که روزی در آن آرزوهای بزرگ خود را می پروراندیم؛ این کوچه ای که در ته هر کودکی گم است .... ترجیح می دهم پیش از این که وارد مسائل تکنیکی و شکل غزلهای قدیمی بشوم دغدغه های ذهنی او را که با روح تکنیکهای شاعری اش آمیخته شده بررسی کنم :

الف – مضمون و محتوی

1-زن :حتی هنگامی صحبت درباره هولناکترین مسائل سیاسی و اجتماعی باشد همیشه درگوشه ای از شعرهای قدیمی – ولو به اندازه نیم مصرع- نقطه ای نورانی و امیدوارکننده در قالب زن وجود دارد. خلق شعری با تم اجتماعی با رگه هایی عاطفی که باعث انعطاف ونفوذ بیشتر آن می شود. زنی که اغلب مورد محبت او قرار گرفته و بعضا مورد انتقاد. اما این همه ی کارکرد زن در شعر او نیست. اشاره اش به نقش زن در خانواده به عنوان مادر،‌همسر،‌خواهر،‌ و درجامعه به عنوان عضوی که خواهان حقوق مساوی با مردان است و... شعر او را تبدیل به اثری تفسیر پذیر می کند که دارای لایه های مختلف فلسفی واجتماعی و سیاسی است.

اصولا در شعرهای قدیمی حرکت از جزء به سمت کل صورت می گیرد. خانواده نیز به عنوان نماینده ای از اجتماع معرفی میگردد. پدر ومادر و خاصیت تأویل پذیری نامحدود این دو عنصر و در مرتبه ای پایین تر خواهر و برادر شعر را از ظاهر ساده و کودک مآبانه خود فراتر می برد.

استفاده مکرر و مخصوص از خانواده و پدر ومادر در شعر قدیمی آنها را تبدیل به اساطیر شعر معاصر نموده است ،‌اسطوره پدر ،‌اسطوره مادر و همانطور که می دانیم  اسطوره سازی هنر شاعران بزرگ است.

یکی از اجتماعی ترین شکلهای برخورد با زن همان  غزل سمت سرازیر پایتخت است که به نوعی بیانگر انزوای تاریخی زن در مقابل مرد در نتیجه تفاوت های ظاهری ، شرایط فرهنگی اجتماع و دیگر مسائل می باشد:

دختر،‌کشیده ، گیجی مردم، پیاده رو ...

2- جنون: هر شاعر واقعی نمی تواند از نوعی  جنون واقعی رنج  – و یا به تعبیری لذت - نبرد ،‌جنونی که همچون عشق در وجود عاشق در سرتاسر شعرش ساری وجاری است.

 نمی توان فاجعه جنگ را دید و موجی نشد:

 

سرگیجه ام گرفته سرم درد می کند

دکتر!پدرنیامده امروزم از سفر

 

نمی توان با چشمان خود خودکشی انسان رنج کشیده ای را دید و روانی نشد:

 

لیوان ، اتاق خواب تو،‌آشفته مادرم

 بیچاره باز تخت مرا با طناب بست

 

نمی توان عشق خود را از دست داد و دیوانه نشد :

 

امن یجیب و مضطرب از این که بی شما

قرص فشارهای روانی شدم خدا

 

وحتی نمی توان عاشق بود ولی مجنون نبود:

 

پرپر بزن پرنده سرخورده توی دیس

کی ؟ من ؟!!روانیه به خدا نه من عاش...غم

 

3- جنگ : عصر طلایی بشر به پایان رسیده و تصور این که صلح واقعی هرگز دوباره به وجود نمی آید آینده را به مرگ محتوم همه ارزشها و حتی مرگ خود آینده تبدیل کرده است. وقوع جنگ گواهی بر این است که جوامع هنوز به اندازه کافی از عقلانیت بهره نمی برند.

جنگ از درگیری های ذهنی احسان قدیمی است .

البته در این جا به گونه ای متفاوت با پدیده جنگ روبرو می شویم. اصولا جنگ چه درحالت دفاع و چه در حمله،‌در قاموس ضد جنگ قدیمی نمی گنجد. بنابر این نباید از وی انتظار یادآوری فداکاری ها و رشادتهایی که در طول 8 سال جنگ ایران وعراق صورت گرفت را داشت. بلکه خود این مسئله اساسا زیر سوال برده می شود.

و ببینید چه زیبا و بسادگی عقیده اش را در خصوص فلسفه وقوع جنگ،‌وطن فروشی،‌انگیزه های پوچ جنگ که کمر انسان را زیر بار خانمان براندازش خرد می کند به تصویر می کشد:

درد از ستون پنجم پشتش شروع شد

 جنگ از چراغ نفتی و کبریت بی خطر

همچنین است مصیبتهای پس از جنگ که با یک نخ تسبیح نامرئی تصاویر شوم آن را ذکر !!که نه ، فریاد می کشد:

از بوق سگ گرفته فقط داد می کشم

سیگار تیرو بهمن و پنجاه و .. هشت سال

 جوراب پاره پای زنم درد می کند

 پشتم ، سرم ،‌تمام تنم ...( بچه کم بنال)

4- فقر: برخورد با مسئله فقر در شعر احسان قدیمی نه آنقدر سطحی است که تنها حس ترحم خواننده را نسبت به فقرا برانگیزد و نه ژستی درویشانه از کسی که به بی چیزی خود مباهات دارد – البته اگر این گروه واقعا بی چیز باشند! زیرا فرق است میان بی چیز و بی همه چیز –

فقر است. با تمام پیامدهای شوم آن که از متن اجتماع برخاسته و همچون پتک بر سر خود اجتماع فرود می آید . فقری که منجر به ترک تمام ارزشها،‌فحشا،‌جنون وجنایت و... می شود:

 - لعنت به هر چه کوچه بن بست و کیف پول

  لعنت به رخت عید و به آجیل سال نو

 - میراث خوار نسل شما بوده ایم و بس

  نان را بگیرو دم نزن از اتفاق ها

 - دستان پینه بسته ی مادر به جرم عشق

  با تارو پود قالی بابا به جنگ بود

 - وقتی لباس کار پدر آه می کشید

 از بوی نان به فلسفه ی عشق می رسید

 ب: تکنیک و فرم

    فکر می کنم کمتر شاعری وجود داشته باشد که کتاب اولش از زبانی چنین یکدست و تکنیکی چنین – در نوع خود- پخته برخوردار بوده باشد. مسئله زبانیت که از حدود سال هفتاد به بعد توسط دکتر براهنی و شاگردانش به عنوان مهمترین جنبه شعری مطرح و مورد کنکاش قرار گرفته است در حال حاضر تنها مشخصه ای است که موجب تمایز انبوه شاعران و متشاعران معاصر از هم می شود و احسان قدیمی هنرمندی است که پای همه آثارش امضای مخصوص به خود را دارد. بحث درباره چگونگی این زبان و سبکی که شاعر برای خود خلق نموده است مسئله ای است که درسطور بعدی بدان خواهم پرداخت.

اما نکته ای که پیش از بررسی و هرگونه برداشت مثبت ومنفی از این سبک نباید از آن غافل بود این است که رسیدن به سطحی از خلاقیت هنری که زبان و تکنیک مشخص و فضای متفاوت آن ما را به سمت کارکتر هنرمند راهبر باشد به طوری که با شنیدن یک شعر بدون ذکر نام شاعرش سریعا به یاد خالق آن شعر بیفتیم جزء آخرین اهداف یک شاعر می باشد که احسان قدیمی در ابتدای راه خود بدان دست یافته است.

    1-الهام : در غزلهای قدیمی حالت کشف و شهود یا آنچه بدان هنر جوششی اطلاق می شود تا انتهای شعر قوت خود را حفظ می کند. درست مثل رودخانه ای که در جنگلی ناشناخته و انبوه از مناظر زیبا و وحشی و دست نخورده در جریان است و آب را از هر قسمت آن بنوشی به همان گوارایی سرچشمه خواهد بود.

 - درخت توی مخ بی خیال جنگل بود

  و خاک خواب هماغوشی تو را با رود...

 

 - لبخند زورکی بزن از پشت پیرهن

 

 - صدای ترمز ماشین و خانه تنها شد

 

 - پیچش زلف پیچک کوچه  گرد اندام سنگی مردی

 

 - در خاطرات شیشه فقط روح سنگ بود

 

 - این سر به درد شانه شمشیر می خورد

 

 - چشمت شکست آینه های موازی است

اینها را تنها برای مثال از قسمتهای مختلف شعرش آوردم و می توانم بیش از صد مصرع دیگر هم از این دست مصرعها بیاورم که ذره ای از صلابت و پیچیدگی تصاویر اولین مصرع بهترین غزلها چیزی کم ندارد و هریک ازین مصرعها خود می توانند مطلع یک غزل دیگر باشند.

2-لحن محاوره : استفاده از زبان عامیانه و با بکارگیری لحنی که فخامت شعر را کمتر می کند بخودی خود دارای ارزش هنری نیست بلکه نوع استفاده ی شاعر از آن است که بدان اعتبار می بخشد و حتی در لحظاتی خواص شدید هرمنوتیکی در آن ایجاد میکند. لحن محاوره لزوما شکستن کلمات و آوردن عبارات کوچه و بازار داخل در شعر نیست بلکه می تواند شامل نوعی حس آمیزی شفاهی نیز باشد که با نوع خاصی از خوانش و یا روشهایی دیگر معنای اصلی خود را می رساند. مثلا در جاییکه حافظ می گوید:

     به جز این نکته که حافظ زتو ناخشنوداست

                           درسراپای وجودت هنری نیست که نیست

با این که هیچگونه واژه سبک یا غیر ادبی در آن به کار نرفته حاوی نوعی طنز محاوره ای است که از لحن عامیانه سرچشمه می گیرد. مثل این که مردی به شوخی به همسر خود بگوید تو واقعا آدم خوش سلیقه ای هستی که مرا انتخاب کرده ای !

در خیلی از شعرهای احسان قدیمي با چنین لحنی مواجه هستیم :

 -      لعنت به رخت عید و به آجیل سال نو

 -      امسال هم به رحمت عالیست مستدام

 -      یک نفر بی مقدمه آمد کوچه را روی عابرش تف کرد

 -      این بوته خیال زمینی که رفته و   

        آنجا تر از همیشه به تو فکر می کند...

  همچنین در استفاده از ضرب المثل های معاصر که سابقه ای نه در ادبیات کلاسیک و ادبیات معاصر و نه در زبان کوچه و بازار هیچ دوره ای از ادوار تاریخی دارد ، با جسارت خاصی عمل نموده که در کنار زیبایی و طنز ظاهری و با توجه به معنای عامیانه آن،‌می تواند خاصیت هرمنوتیکی نیز داشته باشد:

 - در فکر پوست کردن یک چای دیگرم

   حرفی بزن که شوق من افتاده از دهن

 

 -   ظرفهای گرسنه هر شب طعم بغض گرفته ای میداد

     بچه ام روی گاز جا مانده،‌مادرم پشت قاب عکس افتاد

 

     اما غیر از مواردی که مشخصا راوی یا فضا تغییر کرده و شاعر قصد دارد این تغییر را با شکستهای کلامی و تبدیل آن به لحن محاوره به رخ خواننده بکشد مانند:

 -    دارم... فقط ببین پسرم قرصتو بخور

      بعدش تو و برادرتو پارک می برم

 -      لب لب ... لبوی داغه ... تنم گر گرفته است

 -      مردی که قد کشیده کنار ... پیاده ... شو!!!

در بعضی شعرهایش مواردی از لحن محاوره یا شکستهای کلامی هست که نمی توان برای آن شأن نزولی پیدا کرد و توضیحات شاعر نیز نمی تواند و نباید به حل آن کمکی کند چرا که اگر به قول دریدا امضای دوم اثر متعلق به خواننده ی آن باشد ، خواننده - دست کم خواننده ی عادی – هنوز نتوانسته برای آن دلیل تکنیکی پیدا کند. بعنوان مثال چرا باید کلمات شکسته شده ی زیر به اینصورت آورده شوند ؟

 - حالم بد است ،‌بچه نشو قول می دهی

    بالا بیاورید مرا از شکاف در

 - او را به خاطرات عرق کرده می برد

   کوچه صدای رد شدن مرد روضه خون

هر چند نمی توان منکر صمیمیت کم نظیر آن شد المعنا فی بطن الشاعر !

 

3-عنوان شعرها : اگر بپذیریم که عنوان اثر می تواند جزئی از خود آن اثر باشد بطوری که گاه معنای آن بدون اسم  ناقص می شود، بنابر این یا باید از نظر کسانی که اسم گذاری برای اثر را طبق دلایل خود که اسم را محدود کننده،‌جهت دهنده و شاید هم منحرف کننده ی اثر می دانند پیروی کرد و اساسا به شعر گمنام معتقد بود و یا این که اسمی را انتخاب نمود که درمجموع تکمیل کننده ی ساختار شعر باشد و ضرری برای آن نداشته باشد:

   اکثر عناوینی که برای غزلهای این کتاب انتخاب شده اند آدم را وسوسه می کند که به گروهی که مخالف اسم گذاری هستند حق بدهیم !

    4-علائم سجاوندی : شعر یک هنر شفاهی است و بیش از هر چیز باید بتوان از طریق گوش با آن ارتباط برقرار کرد . البته طی تحولاتی که پس از نیما در شعر رخ داد حتی نوع نگارش یک شعر بر صفحه کاغذ بخشی از فرم شعر بحساب آمد . ورود علائم سجاوندی و غیر آن مانند ویرگول،‌نقطه ، سه نقطه ،‌اسلش،‌فلش و حتی نوار قلب و خط مرگ و غیر آن در جای مناسب خود درست و بلا مانع است. اما هرگز نمی توان قانونی وضع کرد که بر نثر و شعر به طور یکسان حکم فرما باشد. شعر سرکش تر از آن است که بتوان با نقطه و ویرگول مهارش کرد.

از احسان قدیمی ایراد گرفته شده که علائم سجاوندی را در شعرش رعایت نمی کند. این ایراد را نه می توان به طور مطلق رد کرد و نه به طور مطلق پذیرفت . یکی از تکنیکهای قدیمی که از نثر - خصوصا پس از ویرجینیا وولف و تحولی که در رمان ایجاد کرد - وارد شعرش نموده استفاده از راویهای متعدد می باشد که برای خواننده تنبل ایجاد سردرگمی می کند که نهایتا شعر او را متهم به بی سرو ته بودن نماید! غافل از این که در بسیاری از موارد عدم استفاده از خط تیره و ... نه از ضعف،‌که از زیرکی وی می باشد ،‌و ای بسا داخل یک مصرع شاهد سه راوی هستیم که با کمی دقت می توان آنها را از هم تفکیک نمود:

 -      کی ؟من ؟!! روانیه بخدا نه من عاش... غم

 -      دارم فقط ببین ، پسرم قرصتو بخور...

 -      حالم چقدر...درهمه آقا...سوا نکن

 -      درد وبلات توی سرم چرخ می خورد

که همگی آنها واضح اند هرچند از گیومه استفاده نشده یا عوض شدن راوی را با خط تیره مشخص نکرده است.

من ذاتا مشکلی با استفاده از این گونه علائم ندارم اما معتقدم همه چیز باید در خدمت شعر باشد. حاضر نیستم ولو یک نقطه به شعورم توهین کرده چیزی را برایم توضیح دهد مگر این که خود نقطه قسمتی از شعر بوده و از آن استفاده ای شاعرانه شده باشد

  ( مایاکوفسکی )

گاه می اندیشم چرا پایان ندهم جمله هستی خود را با نقطه یک گلوله .                                                        

  یا فروغ می گوید:

          گوش کن

          وزش ظلمت را می شنوی

که حتی سکوت شاعر نیز در بند اول حامل پیام است و ناخودآگاه پس از خواندن آن گوش آدم تیز می شود تا هرچیزی را بشنود.

با همه اینها برخی عبارات قدیمی هستند که نیازمند علامت گذاری اند مانند بخشهایی از غزل "مشکل فقط هوای خلیج است" .

 و یا درجاهایی در استفاده از علائم اغراق شده : 

 فکر من از تو... تا به کجا...می روی عزیز؟!!!

 

 - درگیری عاشقی پدرم ... بسه بی خیال

 

 -کودکی ...! در سیاهی شیشه از خدایان شب نمی ترسید

 

5- زبان : شعر خوب شعری است که زبان مخصوص به خود را دارد و شاعر خوب معاصر کسی است که توانسته از میان انبوه دیگر شاعران زبان شعری خود را بیابد و امضای خود را پای اثر بجا بگذارد.

اکثر شعرهای فروغ در دو کتاب آخرش دارای این ویژگی می باشد به طوریکه با انتخاب یک سطر به صورت اتفاقی از هر قسمت از اشعارش رایحه غمناک و اثیری فروغ به مشام می رسد:

 -   انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده

                                                    نمایان شد.

 -      سرد است

       و بادها خطوط مرا قطع می کنند.

اولین ویژگی که با خواندن شعر احسان قدیمی متوجه می شویم آشفتگی زبان است. البته همه ی مسئله به این ختم نمی شود. تشتت زبانی روشی نیست که منحصرا در اختیار وی بوده باشد. پس از انتشار کتاب خطاب به پروانه ها و جریانهای شعری پس از آن پرداختن به مسأله زبان مسائل جدیدی را در شعر وارد کرد که مهمترین ویژگی های این تحولات را می توان برشمرد:

شکستهای کلامی،نسبیت چندآوایی بودن،‌بهم ریختن صرف و نحو زبان، فراروایتی شدن ، گریز از استدلال ، رهایی از قید و بند استعاره و تشبیه و مجاز ادات تشبیه و  ... برخی از این تکنیکها  در شعر قدیمی نیز استفاده شده . اما این نوع برخورد شاعر با تکنیکهای مزبور است که چهره ای متفاوت به زبانش بخشیده.

 

   قدیمی یک دوربین فیلمبرداری وعکاسی دقیق دارد که اکثر اوقات به کمک آنها شعر را می بیند.

چند عکس و چند تکه فیلم در کنار یکدیگر می چیند و با بیان آن به وسیله تکنیکهایی که برشمردیم  ابتدا این تصاویر را می بیند و سپس با ابزار شعر آن را برای ما تعریف می کند، تا با برآوردی کلی از مجموع این تصاویر، حسی شاعرانه در ما ایجاد کند.

اما نکته ای که از قدیم گفته اند این که : شنیدن کی بود مانند دیدن ؟!! و غافل از این که شعر هنر زبان است نه ابزار بیان .

یک اصل کلی که در مورد هنرهای مختلف وجود دارد این است که هنرها می توانند برهم تأثیر بگذارند . بشرطی که استقلال خود را از دست ندهند. بعنوان مثال یک نقاش سورئالیست که تصویری رئال و بدون دخل و تصرف از یک کشیش که در حال ساختن مجسمه ی یک انسان در مکانی نامتعارف مثلا گورستان است را می کشد قصدش تبلیغات برای مجسمه سازی نیست و مجسمه نیز احتیاجی ندارد که برروی بوم نقاش مشاهده گردد مگر این که در ترکیب با   المان های دیگر اتفاقی ورای مجسمه سازی و در خدمت نقاشی رخ داده باشد.

    شعر نیز یک هنر کامل است. هنر زبان.‌دست کم اگر هستی و زبان را یکی ندانسته باشیم  تمام هستی می تواند خود را در زبان معرفی و مستحیل کند. همین طور همه هنرها می توانند به نفع شعر و در خدمت شعر مورد استفاده قرار گیرند. به شرطها و شروطها

  من زمانی حق دارم سینما را وارد شعر کنم که شعرم تبدیل به یک فیلمنانمه موزون نشده باشد. ترکیب این دو با هم خیری به هیچکدام نخواهد رساند.تکه تکه کردن روابط عاشقانه دو نفر از روز آشنایی تا شب جدایی به صورت پلانها وسکانسهای متوالی و حتی متقاطع و به صورت موزون،‌شعر نیست حتی اگر تصاویر به کار رفته بسیار زیبا و بکر و گریه دار باشند ! نگاه سینمایی به شعر و بالعکس نگاه شاعرانه به سینما تا زمانی ارزشمند است که اصل موضوع فراموش نشده باشد.

بزرگترین ایرادی که به تکنیک احسان قدیمی در برخی از شعرهایش وارد است این است که قصد دارد با چیدن تصاویر و صحنه های مختلف در کنار هم و خلق یک عکس بزرگ و یا یک فیلم کوتاه در مخاطب ایجاد حس هنری کند . حال آنکه این موضوع هیچ ارتباطی با شعر ندارد:

  - بازار روز معرکه با بوی پرتقال

    پوتین مرد، فرفره ، پشمک، غروب فال

 -      دختر کشیده گیجی مردم پیاده رو

 -      لیوان آب، شاخه نرگس، مرا ببوس ...

 -      چوب وحصیر و زن زده زیر دلت پسر

   اما آنجا که این عکسها به خدمت شعر در می آیند براستی با تصاویری روبروئیم که از ساعتها و بارها و بارها به  تماشا نشستن شان سیر نمی شویم :

 -      چادر/سیاه/سرفه ی/ مادربزرگ/ خون

م

ی     

ر

ی

ز

د

از لبان ترک خورده ات جنون

 -      درخت توی مخ بی خیال جنگل بود

 -      من داد می کشم نخ شلوار پاره را

 -      چراغ های پیاپی چراغ چشمک زن

        و پشت عینک  دودی صداقت یک زن

 -      بالای برجکی که به آوازه زنده بود

 -      سرنیزه رأس ساعت رومیزی ام شکست

    گویی در این مصرعها جهان به خود متن تبدیل می شود و هیچ فاصله ای میان کلمات با مصادیقشان وجود ندارد. زمانی که شاعر این گونه با زبان برخورد می کند دیگر نمی توان اجمال ذهنی خود را به گردن پیچیدگی شعر انداخت!!

 جهانی که اطراف ما را فراگرفته جهانی تکه تکه و مشحون از تضادهای گوناگون، تصاویر پراکنده ، ومقاطع غریزی مختلف است مقاطعی نظیر : اضطراب و جنسیت ... خواب و خواب زدگی ... حوادث ناگهانی و آرامشهای لحظه ای و.... هنر پسامدرن می خواهد پاره پاره شدن دنیای جدید و عدم قطعیتی که بر همه روابط انسان حکمفرما شده است در زبان نمود پیدا کند.

در هنر مدرن با مدلول ها سروکار داریم و بزرگترین مسئله هنرمند شناخت شناسی است. چگونه باید درک کرد ؟ چه اعتباری بر امر شناخته شده وجود دارد ؟ چگونه می توان دنیا را شناخت ؟از کجا آمده ایم و به کجا می رویم ؟ چرا ‍؟ چگونه و... شاملو و الیوت دو نمونه بزرگ شاعران مدرنیست هستند.

درحالی که دغدغه غالب در هنر پسامدرن هستی شناسی است و حرکت از دنیای مدلول ها به سمت دال ها. دنیای پراکنده ای که هیچ چیز جای خودش نیست . یعنی همین دنیایی که  می بینیم .

هنر پسامدرن به دنبال روش شناخت و در نتیجه استدلال و تشبیه و استعاره و اسلوب معادله و... نیست بلکه به دنبال خود شناخت و بیان آن چه که موجود است می باشد. بنابر این ناگزیر است از برخوردی جزئی و مصداقی تر و تأثیر پذیری از این جزئیات . مایاکوفسکی میگوید: هنر یا باید با زندگی در آمیخته شود و یا نابود شود 

 

براهنی نیز  می گوید:

 هنر قبل از مدرن بیان مستمر جهان مستمر است.

هنر مدرن بیان مستمر جهان قطعه قطعه شده است.

و هنر پسامدرن بیان قطعه قطعه شده ی جهان قطعه قطعه شده است.

    جریانهای مختلف شعری که از دهه هفتاد به بعد به واسطه انتشار نشریات و کتابهای فراوان و گسترش فعالیت وسایل ارتباط جمعی مثل رادیو وتلویزیون وبلاگها و ... شکل گرفته اند نوعی شعر تجربی را وارد تاریخ ادبیات ما کرده است که به طورقطعی نمی توان برای هیچ یک آینده ای حتمی پیش بینی کرد.

این که سرانجام این گونه شعرها که شعر احسان قدیمی نیز با وجود تکنیکهای ناب شخصی اش- در این جریان ها قرار گرفته است چه خواهد بود مسئله ایست که تنها زمان آن را روشن خواهد کرد. اما یک نکته را نباید فراموش کرد و آن این که اکثر غزلهای قدیمی چه الان و چه سالها بعد احتیاج به بازخوانی دارد و جزء‌ اشعاری نیستند که بایک بار خواندن بتوان به تمام زوایای پیدا و پنهانش پی برد. شعر قدیمی تمام نمی شود بلکه ادامه یافته نو می ماند. همانطور که هر شعر خوبی ناتمام می ماند...

دی ماه 88